شخصیت

در شناخت شخصیت، ابتدا محققان شخصیت، ویژگی­های فردی را در تبیین چگونگی رفتار اجتماعی، کاملاً تعییین کننده می­دانستند و در مرحله دیگر کاملاً به نقش مؤثر محیط و عوامل موقعیتی، روی آوردند ولی در آخرین برداشت­ها تبیین­های تعاملی جایگزین تبیین­های یکسویه گردید. به عبارت دیگر، به نقش توأمان عوامل محیطی و ویژگی­های فردی در تبیین رفتار اجتماعی اذعان شده است، اگرچه در کیفیت تعامل و اهمیت نسبی عوامل موقعیتی یا ویژگی­های فردی اختلاف نظر وجود دارد. برخی نظریه­ها به اهمیت ویژگی­های فردی و برخی به متغیرهای محیطی و موقعیتی تأکید دارند. در اهمیت ویژگی­های فردی یکی از محققان گفته است: اگرچه محیط بر فرد اثر می­گذارد، اما اینکه به کدامیک از فرصت­های محیطی پاسخ داده شود و به چه محرکی حساس نباشد و در مجموع انتخاب­های فرد از بینهایت تحریکی که در معرض آن قرار دارد، به جنبه­های انگیزش، هوش و ویژگی­های فردی او بستگی دارد (لطفی، 1381).

در دیدگاه جامعه شناختی، شخصیت نظام تعاملی هنجاری شده تعریف می­شود، بطوریکه نظام واسط بین نظام ارگانیک و نظام اجتماعی است که در اثر جامعه­پذیری تکوین ورشد می­یابد.

مفهوم انسان                                                                                            

قبل از پرداختن به شخصیت  و ابعاد آن لازم است الگوی مفهومی انسان را مورد بررسی قرار دهیم، چرا که شخصیت و ابعاد آن بر مبنای مفهوم انسان، مفهوم­سازی می­شود. به طور خلاصه می­توان نظریات رشته­های مختلف در مورد انسان و شخصیت را مرور کرد.

طی یکی دو دهه گذشته، اغلب نظریه­های علوم انسانی از جمله روانشناسی، جامعه­شناسی، اقتصاد و مردم­شناسی درباره مفهوم انسان تقلیلی و تقریباً یک بعدی بودند. غالب نظریه­ها در جامعه­شناسی عموماً به درک تحویلی از انسان اشاره می­کردند مثل انسان اجتماعی، انسان اقتصادی، انسان ناطق،‌انسان آموزش­پذیر و… . در علوم سیاسی نیز وضع به همین منوال بود مثل انسان اجتماعی، انسان تاریخی، انسان اخلاقی و … .در اقتصاد نیز اغلب نظریه­ها مبتنی بر فرض انسان عقلانی بودند (اودن 1996 به نقل از چلبی، 1381). در روانشناسی نیز ماهیت انسان مورد توجه تقریباً تمام روانشناسان اعم از کلاسیک­ها و معاصران بوده است. زیگلر برای نشان دادن موضع­گیری روان­شناسان مختلف در مورد ماهیت انسان نه بعد دوقطبی را در مورد انسان مطرح می­کند که هر یک از  نظریه­های روانشناسان به  صراحت یا ضمنی، در یکی از دو قطب هر بعد یا در امتداد آن قرار دارد. بعضی از فرض­های دوقطبی که درباره ماهیت انسان مطرح می­شوند عبارتند از: انسان مختار در برابر انسان مجبور، انسان عاقل در مقابل انسان نابخرد، انسان تغییرپذیر در مقابل انسان تغییرناپذیر، انسان ذهنی (شناختی یا پدیدارشناسی) در مقابل انسان عینی (رفتارگرایی)، انسان فعال در مقابل انسان منفعل و انسان خودیاب یا تکامل­جو در برابر انسان تعادل­جو. البته مفروضات متضادی که در روانشناسی بدین شکل مطرح می­شود می­توان با اندکی تسامح، در دو مجموعه بزرگ در نظر گرفت. در واقع تمایز محوری این دو مجموعه چیزی جز دو تصور متضاد از انسان نیست، تصویری از انسان فعال و دیگری تصویر انسان منفعل. عاملی که این دو تصویر را از هم جدا می­کند، میزان کنترل و اختیاری است که انسان بر فعالیت­های خود اعمال می­کند و مضمون این کنترل درجه­ای از «خودآگاهی[1]» و «دوراندیشی[2]» نسبت به ظرفیت و استعداد خود، وضعیت کنش و پیامد آن نیست (آلور و مرادین[3]،‌2002).

نظریه­های شخصیت(فلاسفه)

افلاطون

افلاطون مبدع فلسفه تعلیم وتربیت، برای تربیت دو مرحله را پیشنهاد می­کند: تربیت در سطح عادات وتربیت عقلانی. اولی را می­توان تربیت اجتماعی یا شهروندی نامید و دومی را تربیت فکری یا تربیت برای رهبر شدن منظور کرد (برو[4]، 1976).

روش­های پیشنهادی افلاطون برای تربیت اجتماعی یا ایجاد عادات مناسب برای شهروندی در جامعه آرمانی، به دلیل اینکه وی فراگیران را فاقد قدرت تشخیص می­داند، جنبه بیرونی وتا حدودی تحمیلی دارد و باید کنترل دقیق و همه­جانبه اعمال شود. افلاطون مراحل تحول عقلانی را چهار مرحله دانسته است که در در جدول 7-1 آمده است.

دنیای دیدنی­ها[5]: عالم محسوسات دنیای شناخت­ها[6]: عالم معقولات
مرحله اول مرحله دوم مرحله سوم مرحله چهارم
تصور[7] عقیده[8] تفکر مبتنی بر استدلال[9] تفکر کاملاً مجرد[10]

جدول 5-1 مراحل تحول عقلانی از دیدگاه افلاطون (برو، 1976)

مرحله اول: تفکر فرد در بند تصور است و پدیده­ها را همان­طور که بنظر می­رسد، می­پذیرد. معرفت حاصل از این مرحله، تفکر در حد ظن، گمان و حدس است.

مرحله دوم: فرد برای تفکر هنوز در بند محسوسات است. افلاطون محصول تفکر در این مرحله را عقیده می­نامد که احتمالاً محصول تجربه مستقیم اشیاء ‌است و پذیرش عقاید قراردادی را شامل می­شود.

مرحله سوم: تقریبا از بیست سالگی توانایی آن در فرد ایجاد می­شود و فرد بتدریج برای تفکر از محسوسات بریده می­شود. در واقع این مرحله پلی است بین تفکر کاملاً وابسته به عینیات و تفکر مجرد. فرد در این مرحله توانایی استدلال­هایی را پیدا می­کند که مقدمات آن وابسته به عینیات است.

مرحله چهارم: در این مرحله فرد این توانایی را بدست می­آورد که بدون اتکا به مفروضات عینی، به تفکر بپردازد. این توانایی فکری که احتمالاً توانایی تفکر فلسفی است، پس از سی سالگی است (برومباگ، 1970؛‌اگان،‌1983؛ استمپ، 1993).

جان دیویی[11]

از نظر دیویی، انسان موجودی است که دارای میل به ادامه حیات و تسلط بر محیط است و فکر و اندیشه ابزارهای او برای تغییر محیط و تسلط بر آن است. از نظر وی تربیت عقلانی و اجتماعی از هم جدا نیستند. اندیشه ابزاری است برای بهبود وضع اجتماعی، نه وسیله­ای برای شناخت حقایق ابدی و جز در مواجهه با مسائل واقعی زندگی، انسان رشد نمی­کند. به اعتقاد دیویی، انتخاب هدف بخش جدایی ناپذیر تجربه فکری است و هدف باید برخاسته از متن فعالیت باشد و راهنمای اقدام قرار گیرد.

علاوه بر این، اهداف دیگری را دیویی برای تربیت اجتماعی ذکر می­کند که اهم آنها عبارتند از:

  1. تعیین دموکراسی به عنوان یک آرمان اجتماعی و فراتر از یک شیوه حکومتی که با پذیرش برتری عقل جمعی بر عقل فردی و نفی طبقات قراردادی، ضرورت مشارکت همگانی درتصمیم­گیری و بهبود وضع اجتماعی را مورد تأکید قرار می­دهد.
  2. ایجاد شرایطی که مشارکت فراگیران در تعیین اهداف مربوط به فعالیت­های خودشان وجود داشته باشد.
  3. تأکید بر اصل کنترل اجتماعی و توصیه برای ایجاد محیطی که کنترل و نظارت بیرونی به حداقل برسد.
  4. ایجاد شرایطی که فرذ ذر قبال رفتار خود احساس مسئولیت کند و نظم و انضباط را به عنوان ابزاری ضروری برای نیل به اهداف بپذیرد.
  5. ایجاد شرایطی که برای نیل به هدف، همکاری بین افراد ضروری باشد.
  6. ایجاد موقعیت­هایی که فرد با مسائل واقعی زندگی مواجه شود، مسئله داشتن را بد تلقی نکند و بر اثر برخورد با مسئله بسبت به حل متفکرانه آن با انگیزه و رغبت اقدام کند.
  7. تأکید بر بکارگیری روش حل مسئله به عنوان روش عاقلانه برای حل مسائل اجتماعی (بیانی­آهنگر، 1386).

نظریه­های جامعه­شناسی شخصیت   

کارکردگرایی ساختاری (پارسونز)

اصل موضوع پارسونز این است که شخصیت یک نظام کنش است و از این­رو می­توان آن را در همان چارچوب مدل تحلیلی سایر نظام­های کنش تحلیل کرد. او نظام شخصیت را محل نظری روابط میان ارگانیسم (سازواره زیستی)، اشیای خارجی محیط و اشیای اجتماعی و فرهنگی تعریف می­کند. بطور عینی این روابط بصورت رفتار ناشی از انگیزه، نگرش­ها و ادراک ظاهر می­شود. شخصیت نیازمند حمایت نظام اجتماعی است و نظام اجتماعی نیز در شخصیت­ها باید تأیید و تصویب شود. از نظر پارسونز، مهمترین مزیت طرح نظام شخصیت در مناسباتش با سایر نظام­های کنش، این است که از دو گرایش افراطی در تبیین شخصیت جلوگیری می­کند. نخست اینکه مانع از افتادن در دام زیست گرایی می­شود، گرایشی که بربخش عمده­ای از نظریه روان­شناختی مسلط است و در تبیین شخصیت، نقش اساسی را از آن عوامل غریزی یا مجموعه دستگاه فیزیولوژی می­داند. دوم مکتب معروف به «فرهنگ» و «شخصیت» که در جهت مخالف به خطا رفته است. ویژگی­های چهار نوع شخصیت اصلی که پارسونز شرح داده است، در ادامه آمده است.

  • شخصیتی که درآن برتری از آن دستیابی به اهداف است، به طرز بارزی برونگرا است. چنین شخصیتی با هدف­هایی که باعث می­شوند منابع و انرژی­هایش را بسیج کند، قطبی شده است و قدرت­طلب است. قدرت در نظام شخصیت، به معنای اعمال نظارت مؤثر در کنش دیگری در راستای دستیابی به اهداف خود است. این نوع شخصیت آمادگی دارد تا پاداش­های آنی را برای دستیابی به اهداف تعیین­شده، فدا کند یا به تأخیر بیاندازد.
  • نوع شخصیتی که در آن سازگاری برتری و تقدم دارد، سرشتی فایده­جویانه دارد و انعطاف­پذیری کمتری نسبت به شخصیت قبلی در از دست دادن پاداش­ها دارد.
مطلب مرتبط با این موضوع :   شاخص­های تدریس کارآمد و عیب های آن

در این دو نوع اول، نظام شخصیتی به سوی اشیایی که نسبت به آن خارجی­اند، تمایل دارد. در دو نوع دیگر برتری و تقدم از آن سازمان درونی نظام شخصیت است.

  • در حالتی­که حفظ الگوهای فرهنگی در نظام شخصیتی مسلط باشد،‌شخصیت در محور ارزش­ها وایدئولوژی­هایش سازمان می­یابد، که همان شخصیت آرمان­گرا است.
  • شخصیتی که در آن کارکرد یگانگی برتری دارد و بر محور تعادل درونی و موزون خود شخصیت، سازمان یافته است. این شخصیت با خویشتن خود و با دیگران در صلح و صفا زندگی می­کند و آمادگی دارد تا اهداف دیگر یا ارزش­های شخصی را برحسب اهمیتی که دستیابی به اهداف یا الگوهای فرهنگی برایش دارد،‌ فدا کند (بیانی­آهنگر، 1386).

رویکرد کنش متقابل نمادین

مفهوم کنش متقابل نمادین را می­توان بیانگر فرایندی دانست که هسته اصلی زندگی اجتماعی و رفتار انسان را تشکیل می­دهد. تأثیر دوجانبه­ای که بین کنش خود و واکنش مورد انتظار یا واقعی از سوی دیگران وجود دارد، بحث محوری در بررسی رفتار انسان است (جزایری، 1381). مسئله اصلی مورد علاقه نظریه­پردازان کنش متقابل نمادین، تأثیر معانی و نمادها بر کنش و واکنش متقابل بشری است. ریشه­های عمده­ی نظریه کنش متقابل نمادین را می­توان در فلسفه عملگرایی «جان دیویی» و رفتارگرایی روانشناختی «جان­بی واتسن» جستجو نمود. از تلفیق عملگرایی، رفتارگرایی و نفوذ جامعه­شناسی زیمل، نظریه کنش متقابل نمادین ساخته و پرداخته شد (جزایری، 1381 ؛ بیانی­آهنگر، 1386).

جرج زیمل

شاید زیمل اولین جامعه­شناس اروپایی باشد که کشف جدی کنش متقابل یا «معاشرت­پذیری» را آغاز نمود. در انجام این کار، وی مطالعه کنش متقابل را از آنچه مورد قبول واقع شده بود، بالاتر برد. زیمل جامعه را متشکل از نیروهای تعاملی میان افراد تلقی می­کند. او به بررسی الگوهای بنیادی کنش متقابل افراد پرداخته بود که الگوها و پایه­های تشکل­های اجتماعی بزرگتر را می­سازند.

جرج هربرت مید

جرج نظریه خود را با دو فرض اصلی آغاز نموده است: نخست اینکه ضعف زیستی ارگانیزم­های انسانی آنها را مجبور ساخته تا برای بقاء در زمینه­های گروهی با یکدیگر همکاری کنند و دوم اینکه کنش­هایی که درون و میان ارگانیزم­های انسان باعث سهولت همکاری و بقای آنها شده، باقی می­مانند.

مید تأکید می­کند که شخصیت خودآگاه، که بتدریج در کودک شکل می­گیرد، محصول اجتماعی است و رفتار یا عمل یک فرد علت رفتار و عمل فرد دیگری است. مید در توسعه «خود» سه مرحله را برای روشنگری انتخاب می­کند. مرحله آغازین ایفای نقش، که در آن تصور ـ خود می­تواند انجام شود، توسط مید «تقلید کورانه» نامیده شده است. سپس بواسطه بلوغ زیستی و با تمرین ایفای نقش، ارگانیزم بالغ قادر می­شود نقش افرادی که مشغول فعالیت سازمان­یافته هستند را ایفا نماید. مید این مرحله را «بازی فردی» می­نامد، زیرا شخص توانایی اشتقاق چند تصور ـ خود را دارد. مرحله نهایی توسعه «خود» زمانی است که فرد بتواند نقش دیگران (بصورت عام یا اجتماعی از گرایشات) را ایفا کند، در جامعه هویدا می­شود (لطفی، 1381).

چارلز هورتن کولی

کولی از فرد و جامعه بصورت دوقلوهای توأمان یاد می­کند. وی معتقد است که سرشت انسانی تنها در ارتباط با دیگران است که شکل می­گیرد. از طرف دیگر طبیعت انسان، سرشتی اجتماعی است که یکی از شرایط ساده ذهنیت اجتماعی را تشکیل می­دهد. معرفت یک شخص از خودش، بازتاب افکار دیگران در مورد او است. وی خود را فرایندی می­داند که در تجربه اجتماعی و تاریخی جامعه شکل می­گیرد و این شکل­گیری تدریجی و مستمر است.

گافمن

گافمن در مطالعه «فاصله نقش» الگوی تحلیلی نقش را که شامل تکوین خود است، ترسیم نموده است. فرد با پذیرش نقشی ویژه تبدیل به عهده­دار نقش می­شود. گافمن در کتاب داغ ننگ، به بررسی هویت شخص پرداخته است. به نظر او بی­مانندی هر شخص به مفهوم «علامت مثبت» یا «هویت» او مربوط می­شود. منظور از این دو اصطلاح تصویری است که دیگران از هر شخص در زندگی خود دارند یا اطلاعی است که از ویژگی­های او، در سلسله مناسباتش با دیگران، دارند. عقیده دیگر او این است که هرچند ممکن است واقعیات خاص مربوط به فردی درباره دیگران نیز صحیح باشد ولی مجموع واقعیات مربوط به یک نفر را نمی­توان در نزد هیچیک از انسان­های روی زمین پیاده کرد، بدین ترتیب هر فرد را می­توان از کلیه افراد دیگر تمایز کرد(لطفی، 1381).

 

 شخصیت از دیدگاه مکاتب مختلف روانشناسی

شخصیت مانند هوش، تعاریف بسیاری دارد. آلپورت در تحقیق راجع به تعاریف شخصیت، مشاهده کرد که این­گونه تعاریف 50 نوع مختلف دارد. او اغلب آنها را در دو دسته نسبتاً مشخص قرار داد: دسته اوّل تعاریفی که روش آنها بر اساس تحقیق درباره ظاهر رفتار یا اعمال بیرونی یا ظاهری قرار گرفته است که به آنها تئوری «صوری» یا تئوری «ماسک» می­گویند، دسته دوم تعاریفی است که در آن از چگونگی و عمق ماهیت شخصیت صحبت می­شود و به آن تئوری «عمق» یا «سابستانس» می­گویند (بیانی­آهنگر، 1386). چنانچه بخواهیم مروری به اختصار بر نظریه­ها داشته باشیم، تقسم­بندی زیر می­تواند مفید باشد.

ü    نظریه­ روانکاوی که توسط فروید، یونگ و آدلر ارائه شده است و به رشد ساختارها، فرایندهای فکری، غرایز و رشد منش (شخصیت) که به همه اینها مربوط است، توجه دارد.

ü    نظریه­های شناختی به عنوان نمونه نظریه جرج کلی، که انسان را یک موجود عمل­کننده در تعامل با محیط می­داند و در واقع به صورت یک موجود کاملاً منفعل در ارتباط با آن نیست.

ü    نظریه­های انسان­گرایی که تأکید دارند انگیزه اولیه در انسان­ها،خودشکوفایی یا تحقق خویشتن است.

ü    نظریه­های کوچک شامل نظریه­ها معروف به نوار باریک[12].

ü    نظریه­های رفتاری با تمرکز روی رفتارهای انسان به بررسی شخصیت پرداخته­اند.

ü    نظریه­های تیپ­شناسی کرچمر و شلدون که مبنای کار خود را، ارتباط ویژگی­های جسمی با خصوصیات شخصیتی قرار داده­اند.

ü    نظریه­های تحلیل عاملی کاتل، گیلفورد و آیزنک که اعتقاد به چند وجهی یا چند عاملی بودن شخصیت، دارند(چلبی، 1381).

در ادامه برخی از نظریه­ها به­همراه نظریه آیزنک که مبنای کار محقق است، ارائه شده است.

کارن هورنای[13]

کارن هونای مانند فروید، معتقد بود که دوران کودکی در تکوین شخصیت بزرگسالی اهمیت زیادی دارد با این تفاوت که نیروهای اجتماعی در شکل­گیری شخصیت تأثیر بیشتری در مقایسه با نیروهای زیست­شناختی دارند و اینکه در دیدگاه هورنای، مراحل رشد جامع و فراگیر و تعارض­های کودکی اجتناب­ناپذیر وجود ندارد تا به وسیله آن بتوان چگونگی رشد همه کودکان را با آن مراحل تطبیق داد. مهمترین نکات نظریه کارن هورنای عبارتند از:

  • نیازهای نابهنجاری دهگانه شامل: نیاز به محبت و تصدیق از سوی دیگران، نیاز به پشتیبان، نیاز به محدود ساختن زندگی، نیاز به قدرت،‌ نیاز به بهره­برداری از دیگران، نیاز به حیثیت وآبرو، نیاز به تحسین و تمجید، نیاز به پیروزی، نیاز به اتکاء‌به نفس و استقلال و سرانجام نیاز به کمال است. وی معتقد است این نیازها آدمی را وادار می­سازد که در ارتباط با دیگران یکی از سه روش «به سوی دیگری رفتن»، «علیه دیگری برخاستن» و یا «از دیگری دوری جستن» را برگزیند.
  • ارتباط با افراد جامعه، فرهنگ جامعه و تربیت شخصی به آدمی ساخت شخصیتی خاص و نسبتاً پایدار می­دهد که اورا از افراد دیگر متمایز می­سازد.
  • آدمی به خویشتن واقعی خویش واستعدادهایی که دارد، آگاه است و بسیاری از مشکلات زندگی خویش را خود با مهارت حل می­کند، اما اگر او از شناخت «خود واقعی» و استعدادهایی که دارد غفلت کند و دنبال «خود آرمانی یا ایده­الی» برود، امکان دارد که دچار ناراحتی و اختلال روانی شود و شکست خود در نرسیدن به هدف را بر گردن دیگران بیاندازد، یعنی برون پنداری کند.
  • آدمی هم مایل است و هم قادر است که بسوی کمال حرکت کند.

کارل یونگ[14]

شخصیت از دیدگاه یونگ از ساختارهای مختلفی تشکیل یافته که کاملاً از یکدیگر متفاوتند ولی با این حال قادرند بریکدیگر تأثیر بگذارند. این ساختارها عبارتند از: من[15]، ناخودآگاه شخصی[16] و ناخودآگاه جمعی[17].

یونگ معتقد بود که لیبیدو[18] (انرژی روانی) ممکن است به سمت بیرون یا درون جهت­گیری کند. این واژه­ها کم و بیش برایمان روشن است،‌وقتی می­گوییم عده­ای درونگرا هستند، به این معنی است که قدری کناره­گیر، کمرو و متمرکز به خود می­باشند. از سوی دیگر برونگرایان بیشتر اجتماعی، باز و پرخاشگرند.

مطلب مرتبط با این موضوع :  تمرینات شکم و پهلو؛ این تمرین ها شما رو از شر چربی ها خلاص می کنه 

همچنین یونگ در بررسی­های خود به این نتیجه دست یافت که اقسام متفاوتی از برونگرایی و درونگرایی وجود دارد. بنابراین سطح دیگری از طبقه­بندی را که «کارکردهای روانشناختی» نامید، بنا نهاد. این کارکردها منجر به شیوه­های متفاوتی در درک و فهم از جهان­های بیرون می­شود. یونگ چهار کارکرد  روانشناختی قائل بود که عبارتند از: حس کردن، شهود، احساس و تفکر. او معتقد است درصوتی شخص به فردیت دست می­یابد که بین همه عناصر و ابعاد شخصیتی­اش تعادل برقرار کند و هیچ بعدی مورد انکار واقع نشود. بدین منظور برای توسعه و تحقق همه ابعاد شخصیتی باید در میانسالی تغییراتی در آنها ایجاد شود. نکته جالب توجه این است که نهایت رشد و توسعه شخصیت آدمی از دیدگاه یونگ، رسیدن به فردیت نیست، او به فراتر از فردیت می­اندیشید ومعتقد بود که وقتی بعضی مراتب فردیت در دوره میانسالی حاصل شود، فرد به «شخصیت جهانی» نزدیکتر می­شود، به این معنی که هیچ جنبه­ای از شخصیت به تنهایی و به طور پیوسته در او مسلط نیست (لطفی،1381؛ کریمی، 1381؛ شاملو،1370؛ سیاسی، 1370).

سولیوان[19]

سالیوان،‌در تبیین شخصیت، خویشتن و کیفیت شکل­گیری«خود» آدمی، برای تعامل اجتماعی اهمیت زیادی قائل است؛ تا آنجا که معتقد است، ایجاد و بروز الگوهای ارتباطی فرد با دیگران، تنها چیزی است که به تکوین شحصیت و هویت آدمی منجر می­شود.

در این نظریه شخصیت مفهومی فرضی است که در خارج از روابط بین فردی معنایی ندارد. شکل­گیری شخصیت زمانی است که فرد در ارتباط با دیگران، خیالی یا واقعی، رفتاری از خود نشان دهد. از آنجا که هیچ بعدی از انسان از تأثیرات اجتماعی مصون نمی­ماند، شخصیت فرد را نمی­توان مستقل از ارتباط شخص با دیگران مورد مطالعه قرار داد. به طور کلی تبیین نفوذپذیری مطابق این نظریه این است که ما خویشتن و هویت مستقلی نداریم و ظاهراً بدون نفوذپذیری هویت ما تکوین نمی­یابد. به عبارتی هویت ما انعکاسی از کیفیت الگوهای تعاملی با دیگران است و بدون ارتباط با دیگران، خویشتن بوجود نمی­آید. مطابق نظریه سالیوان، میزان نفوذپذیری و اعمال نفوذ دیگران در ما کامل است و «خود» ما به­ناچار انعکاسی از آداب، مقررات و اصول رفتاری و فکری دیگران است(کریمی،1384).

 

فروید

ساختار شخصیت انسان از نظر فروید دارای سه وجه (سطح یا دستگاه) مشخص است. «نهاد[20]» که تابع اصل لذت است،‌«خود» که با واقعیت سروکار دارد و «فراخود» که جنبه اجتماعی شخصیت است. به نظر فروید، گرچه این سه وجه از هم جدا هستند، ولی عامل بوجود آورنده رفتار آدمی هستند. او معتقد است که رشد شخصیت از آغاز تولد شروع می­شود و در سن چهارده سالگی کامل می­شود و در طی دوران رشد، لیبیدو (انرژی روانی) در مراحل مختلف در نقاط مختلف بدن، تمرکز پیدا می­کند (بیانی­آهنگر،1386 ؛ کریمی، 1381).

ماری[21]

ماری در تشکیل شخصیت برای عوامل زیستی،‌اهمیت فراوان قائل است. او نسبت به مفهوم کلی انگیزش و تأثیر شگرف آن در زندگی مادی (بدنی) و معنوی (روانی) آدمی توجه خاصی مبذول داشته و بیش از هر روانشناس دیگری، اهمیت انگیزه­های روانی و تنوع و کثرت آن را خاطرنشان ساخته و به توصیف و طبقه­بندی آنها پرداخته است. از نظر ماری مهمترین نیروهای تحریک بخش شخصیت عبارتند از: نیازها (انگیزه­های درونی) ، فشارها (محرک­های خارجی) ، نیروهای عاطفی، ارزش­ها، و عمل متقابل نیازها و فشارها. این نیروها وعوامل در عمل از یکدیگر تفکیک­ناپذیرند. ماری نیازها را به پنج دسته عمده تقسیم می­کند.

  1. نیازهای نخستین و نیازهای دوّمین
  2. نیازهای پنهان و آشکار
  3. نیازهای نزدیک و نیازهای دور
  4. نیازهای ناشی از محرک­های درونی و نیازهای ناشی از محرک­های خارجی
  5. نیازهای عملی و نیازهای تفننی.

ماری اهمیت ویژه­ای را نیز برای اجتماع در شکل­گیری و تحول شخصیت قائل می­شود، به­گونه­ای که می­توان نظریه وی را به عنوان یک نظریه میدانی بیان کرد (بیانی­آهنگر،1386). اودر این باب می­گوید: «هر کس موجودی است که جزء محیط طبیعی،‌اجتماعی و فرهنگی معینی قرار دارد، نمی­توان او را مجزا از محلی که درآان زندگی می­کند یا از فرهنگ گروهی که خود عضو آن گروه است یا از نقشی که در ساختمان آن گروه بر عهده دارد، در نظر آورد و شناخت. اصولاً هر کس یک فرد اجتماعی است، یعنی جزء دستگاهی از اعمال متقابل بشری است (ماری، 1953).

آدلر[22]

نظریه آدلر را می­توان بصورت زیر خلاصه کرد:

ü    اصل حقارت: این اصل که مهمترین اصل نظریه آدلر نیز است به این معنی است که انسان همه کوشش­های زندگی خود را برای جبران احساس حقارتی انجام می­دهد که در کودکی دچار آن شده است.

ü    اصل برتری­جویی: آدلر برتری­جویی را اصیل­ترین انگیزه زندگی می­دانست. منظور از برتری­جویی عاملی برای وحدت بخشیدن، کوشش بمنظور بهتر و کاملتر شدن شخص و به فعل درآوردن استعدادهای بالقوه آدمی است.

ü    اسلوب زندگی: از نظر آدلر در شکل­گیری شخصیت هر کس سه عامل وجود دارد: عامل بدنی، عامل روانی و عامل اجتماعی. تعامل این سه عامل اسلوب یا شیوه زندگی را بوجود می­آورد که در هر شخص منحصر به فرد و یگانه است و در این میان ، عوامل اجتماعی در تبیین شخصیت نقش مهمی را بازی می­کنند.

ü    خودآگاه: انسان آگاهانه اهداف را برمی­گزیند و برای رسیدن به آن تلاش می­کند.

ü    علاقه اجتماعی: علاقه اجتماعی در آدمی فطری و ذاتی است که نیاز به تماس داشتن به عالم بیرون و تعلیم و تربیت پیدا می­کند و حس برتری جویی او که در آغاز شخصی و فردی بود، بتدریج جنبه اجتماعی پیدا می­کند.

ü    غایت و هدف زندگی: آدلر رفتار انسان را تابع اهدافی می­داند که در پیش روی او قرار دارند و معتقد است که گذشته حدود صحنه عمل را نشان می­دهد و این آینده است که چگونگی عمل بازیگر در این صحنه را نشان می­دهد.

ü    خود خلاق: خود خلاق فعالیت­های ارگانیسم را تعبیر و تفسیر می­کند، به دنبال کارهای تازه و ابتکاری می­رود و شیوه زندگی اختصاصی هر کس را معین می­کند (کریمی، 1384 ؛ پروین، 1381).

آلپورت[23]

نظریه آلپورت مرز مشترک انسان­گرایی و شخص­گرایی در مطالعه رفتار انسان است. او انسان­گرا است، به همین دلیل تمام جنبه­های انسانی از قبیل پتانسیل رشد، کمال­گرایی و خودتنظیمی را مورد توجه قرار داده است. در عین حال یک روانشناس شخص­گرا است، به این خاطر که هدفش پیش­بینی تحول شخص بصورت واقعی آن است. آلپورت به این نکته تأکید دارد که صفات شخصیت در بطن موقعیت­های اجتماعی قرار گرفته­اند و اضافه می­کند که هر نظریه­ای که شخصیت را ثابت و غیرقابل انعطاف بداند، بطور قطع اشتباه کرده است (فراهانی، 1378).

آلپورت بین صفات اصلی، صفات محوری و آمادگی­های ثانویه تفاوت قائل می­شود.به نظر او هر صفت اصلی، بیانگر یک آمادگی فراگیر و مشخص در زندگی فرد است و در واقع، هر عمل وی تحت تأثیر آن قرار می­گیرد. صفات محوری (درستی، مهربانی و جرأت) نشان­ دهنده آمادگی­هایی است که حداقل فراگیری،‌همسانی و قابلیت مشاهده را دارند. به عبارت دیگر، افراد دارای صفاتی هستند که درجه مختلفی از اهمیت و فراگیری را دارند (پروین ، 1381).

آیزنک[24]

آیزنک با انتشار تقریباً 40 کتاب و 600 مقاله و مقالات بسیار در کتاب­های دیگر، به عنوان یک فرد پرکار مطرح بوده است و در حال حاضر استاد افتخاری موسسه روان­پزشکی دانشگاه لندن است.

مفاهیم و اصول نظریه آیزنک

آیزنک مشاهده کرد که روان­شناسی دو قلمرو اساسی دارد: روان­شناسی شخصیت و روان­شناسی تجربی و متأسفانه نظریه­پردازان ومحققان در این دو حوزه به کارهای یکدیگر اعتنایی نمی­کنند. برای برطرف کردن این موقعیت تأسف­انگیز، آیزنک پیشنهاد می­کند که باید این دو رویکرد را به طریق زیر با هم ترکیب کنیم:

  1. تشخیص ابعاد اصلی شخصیت؛
  2. تدبیر برای اندازه­گیری آنها؛
  3. پیوند دادن آنها با روش­های تجربی وکمی.

آیزنک معتقد است تنها با این روش است که ما می­توانیم نظریه معتبر شخصیت بوجود آوریم.

[1]. Self consciousness

[2]. Foresight

[3]. Olver & Mooradian

[4]. Barrow

[5]. Visible world

[6]. Intelligible world

[7].Image

[8]. Belief

[9]. Thinking

[10]. Abstract thinking

[11]. J. Dewey

[12]. Narrow band theories

[13]. Karen Horney

[14]. Carl June

[15]. Ego

[16]. Personal unconscious

[17].Collective unconscious

[18]. Libido

[19]. Hanry Stack Sulivan

[20]. Id

[21]. Henry Alexander Murray

[22]. Alfred Adler

[23]. Gordo Willard Allport

[24]. Eysenk