نقدو بررسی روانکاوانه(فروید،لکان) بر روی آثارهنریک ایبسن با نگاهی ویژه بر(هداگابلر، بانوی دریایی، مرغابی وحشی، خانه عروسک و ایولف کوچولو)- قسمت ۷

الیدا: برای این که می ترسم. از غریبه می ترسم.
وانگل: ترس…؟
الیدا: بله، ترس، هراس وحشتناکی که فقط دریا میتونه به آدم بده. (۶۰)
چرا نامی برای غریبه نیست؟ چرا هر جا سخن از او که چشمانش مانند دریا جزرو مد دارد به میان می آید کلمه ی غریبه برای او به کار میرود. شاید این آشنا ترین اسمی بود که خواننده بتواند تشخیص دهد که این غریبه کسی یا حسی است که با درون الیدا غریبه است و همین غریبه بودن اوست که الیدا را به هراس وامیدارد. او هر روز به دریا میرود تا شاید بتواند با این حس غریب در درون خود آشنا شود. در اینجا ایبسن قبل از هر کسی نشان می دهد که برای مبارزه با ترس لازم نیست که آن را بشناسی بلکه کافی است خود را بشناسی، حس خود را در قبال این ترس بدانی و در مقابلش بایستی. چشمهای غریبه ای که از دریا می آید الیدا را مجذوب خود می کند. الیدا این چشمها را همانند دریا مواج می بیند و گویی وقتی در دریا شنا می کند حس شنا کردن در چشمهای آن غریبه را دارد. همانطور که همه جا شنیده ایم چشم دریچه ای به روح است،حال اگربخواهیم این مطلب را از دید فروید نگاه کنیم خواهیم دید که شنا کردن در دریا یا همان چشمهای مواج غریبه می تواند نشانی از حسی جنسی باشد که الیدا نسبت به آن غریبه دارد، حسی که به مانند دریا قول آنها را که توسط انگشتری در دریا پنهان شده دربرگرفته و سرنوشت آنها را به مواجی دریا سپرده است. اگر الیدا این حس را بشناسد دیگراز آن نمی ترسد و بنابراین مواجی دریا و چشمهای غریبه را با آرامشی در زندگی اش جایگزین خواهدکرد.
در اینجا چند دیالوگ از نمایشنامه آورده ام که این مطلب را روشن تر می سازند؛
الیدا: می خواهی از من محافظت کنی؟ چه چیزی وجود داره که تو در مقابلش حفظم کنی؟ هیچ قدرت و هیچ نیروی خارجی وجود نداره که مرا تهدید کند. ریشه ی اون افسون در ذهن خود من جا گرفته. تو در مقابلش چکار می تونی بکنی؟
وانگل: می تونم بهت کمک کنم که مبارزه کنی.
الیدا: شاید، البته اگر بخوام که مبارزه کنم. (۱۱۱)
مبارزه ای که اگر با شناخت ناخودآگاه صورت گیرد به پیروزی می انجامد. در اینجا نیز همانطور که در دیگر آثار ایبسن، شخصیت هایش به این شناخت دست می یابند الیدا با وجود حق انتخاب، خود را شناخته و با آزادی کامل وانگل رابرای همیشه انتخاب می کند. در اینجا نیز او در اصل بر نهاد خویش غلبه کرده و با پیروزی فرامَن جایگاه زندگی خویش را در جامعه می یابد.
سرانجام “این نمایشنامه در فوریه ی ۱۸۸۹ در تماشاخانه ی”کریستیانا” به صحنه رفت و به دنبال آن در دانمارک، سوئد و آلمان به اجرا در آمد.” (ایبسن۱۳۸۰،۷).

 

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت tinoz.ir مراجعه کنید.

 

۴-۳) هداگابلر

 

هداگابلر یک نقطه در زندگی خلاق ایبسن است. ایبسن اگر چه در «درام اجتماعی» دوره ی نثر خود شخصیت های قابل باور و عظیم الجثه را به تصویر می کشد اما در هداگابلر او به معنای عمیق روانی ای می رسد که هیچ کدام از آثار بعدی اش هم به پای آن نرسیدند. بررسی داشتن یک شخصیت زنانه در یک جامعه ی مردگرا در خانه ی عروسک، با گسترش بررسی در آسیب شناسی کلی زن اجتماعی در این اثرمورد توجه قرار گرفته است.
 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی
مقاله ای توسط دکتر فیلینگ استاد یک دانشگاه آمریکایی در گالری پرتره های شگفت انگیز از شخصیت های زن در مورد شخصیت هداگابلر نوشته شده است، که در بخشی از آن آمده: هداگابلر ایبسن با وجودجذاب بودنش گویی نفرین شده است و باجاه طلبی سرخورده ای ایستاده. هدا هم قربانی است هم قربانی کننده. مسلماً، هیچ شخصیت دیگری در پانتئون ایبسن به اندازه ی هدا بیرحم یا عامل رنج و عذاب نیست. این دقیقاً همان تنش در قلب شخصیت اوست که در نقش هدا باعث چالش در ذهن کارگردان و بازیگر و تماشاگر می شودو چهره های مختلفی را نشان می دهد که هماهنگ باشخصیت پیچیده ی او متفاوت هستند. هدا مصدوم انتظارات اجتماعی است. او یک مطالعه ی کلاسیک کتابی در سرکوب های روانی و اجتماعی است.
” در هداگابلر ایبسن برای آخرین بار به تکنیک واقع گرایی نمایش های بزرگ اجتماعی اش بازگشته اما این نمایشنامه با هدفمندی کامل نوشته شده است. نمادگرایی غایب است، به جز در مورد موهای نازک و هفت تیرهدا که این ها خوددر قیاس با اسبهای سفید ودریا درروسمرسهلم یا مرغابی وحشی که به سختی به عنوان نماد جواز حضور می گیرند بسیار قابل توجهند. بعضی از نقدها ترجیح می دهند که به آسانی به این نمادها به عنوان نشانی از کاراکتر توجه کنند.” (کوشان،۴۷۱،۱۳۸۶).
اگرچه تأکید اصلی در هداگابلر بر روی تحلیل روانشناسانه ی عمیق است، سخت نیست که حداقل تعدادی از اهمیت های اجتماعی اش را نیز پیدا کنیم. هدانقش یک زن آزاده را معرفی می کند که شبیه خانم آلوینگ درنمایشنامه ی اشباح است. او خودش را با یک تمامیت بزرگ آزادی فکری پیدا می کند، با احساساتی که در سرعت گسترش آنها ناکام مانده است، بنا براین هدا باقی میماند بدون هیچ راه خروجی برای احساساتش که تقریباً فراموش شده اند.بنابراین او هیچ موقعیتی حتی برای پیداکردن خودش ندارد که به فهمی از خودش برسد، همانند عملکرد خانم الوینگ زمانی که گستره ای که اشباح برایش تعیین کرده بودند راتشخیص داد. همانطور که پیرگنت انجام داد وقتی به این نتیجه رسید که زندگی و عشقش واقعاً چه بوده اند.
شخصیت های جورج وهدا در صحنه اول به طور فوق العاده ای ترسیم و توضیح داده شده اند. جورج به قدری درگیر کارش شده که نتواند اشاره های عمه راجع به کتابخانه اش را بگیرد، همینطور کیفیت نکته های کاری ای را اظهار می کند که قادر بود در سفر ماه عسلشان به دست آورد. بنابراین آسان است که جورج و هدا را در سفر عروسیشان تصور کنیم که از یک کتابخانه به کتابخانه ی دیگر می روند.
تغییر موقعیت غیر معمول و استرس هدا زمانی که در مورد کلاه نظر می دهد مشخص است. همانطور که در صحنه ی دوم به ظاهربه قاضی براک بسیار اعتماد می کند، در مورد کلاه نیز تنها تظاهر می کند که فکر کرده آن کلاه متعلق به خدمتکار است.
“تمایل هدا برای اینکه کسی باشد که به خاطر او کارها انجام می شود بیشترین قسمت مکالمات او با شوهرش را تشکیل می دهد. رویکرد کلی او حول سازگاری خودپسندانه و غرور آمیزش می چرخد. اظهارات پر کنایه ی او تنها توسط شخصی شبیه جورج تسمان می تواند بی توجه گرفته شود؛ رفتاری که در آن هدا توجه عمه جولیان را نمی پذیردو سپس تقریباً خودش را مجبور می کند او را نزد خانم الوستد به شدت با طبیعت احمقانه نشان دهد. عمه ی جورج هیچ معنایی برای او ندارد. اما خانم الوستد منبع مهمی از اطلاعات در مورد لووبرگ است. رجوع به موهای کم هدا و موهای پرپشت و بلوند خانم الوستد بسیار نشانه واراست. ایبسن پیشنهاد کرده که ظرفیتهای آنها برای زندگی و عشق با موهایشان هماهنگ شده. هدا با موهای کم پشت، احساسات و روح خشکی دارد، اگر چه از لحاظ اجتماعی و هوشی بسیار عالی است. ته آ الوستد در عین حال که مقداری به سمت حماقت می رود و شوهرش را برای رسیدن به لووبرگ ترک می کند اما این اساساً به دلیل ظرفیت احساسی بسیار زیاد اوست که به وسیله ی ازدواج بدون عشقش با شریف خالی مانده بود.
رجوع ته آ به خانمی با اسلحه و صحبت و نظرات هدا راه را برای تصمیم نهایی بازی که قرار است اتفاق بیفتد هموار می کند، همانطورکه هدادر انتهای صحنه با اسلحه هایش بازی می کند. مثال مناسب دیگر در آمادگی دراماتیک این قسمت، اشتباه تکرار شونده ی جورج در رجوع به اسم ته آ است که به جای خانم الوستد او را با نام قبلی اش خانم رایسینگ صدا می زند، که این مسأله ارتباط صمیمانه ی این دو در پایان بازی را پیش بینی می کند.
هدا قادرنیست ترس شوهرش برای گرفتن پست ریاست را درک کند و به همان اندازه نیز قادر به درک محدودیت های اقتصادیشان نیست و این می تواند حقیقتی در تأیید این مسأله باشد که ازدواج آنها تنهای یک قرارداد است.
عکس مرتبط با اقتصاد
توانایی آشکارهدادر شلیک کردن یکی دیگر ازمثالهای آمادگی دراماتیک این نمایشنامه است. زمانیکه در صحنه های بعد هدا یکی از اسلحه ها را به لووبرگ می دهدو با دیگری به خود شلیک می کند.صحبتهای اوبا براک ناتوانی واضح او را در احساسات عمیق به ما می شناساند. اواز کلمه ی عشق منزجراست و دانستن حاملگی اش که جورج و عمه جولیان تقریباً به آن پی برده اند احساس ناخوشایند مادری را در او به وجود می آورد. ملالت هدا نتیجه ی ناتوانی یا ناخوشایندی او از قراردادن خود در موقعیتِ دادن احساس به کسی یا چیزی است و این نشانه ای ازآسیب شناسی طبیعت خود محور هداست.
“رابطه ی عاشقانه ی هدا با لووبرگ هیچ وقت بیشتر از یک دوست صمیمی نبوده است، بدون هیچ احساسی. وقتی که او تصمیم گرفت و قسم خوردکه در رابطه اش جدی شود هدا او را با اسلحه اش تهدید کرد. این اسلحه ها در این جا سلاح نشانه وار هدا از مقابله او با جهان بیرونی است. وقتی که او تهدید میکند بر ملالت شخصی اش غلبه کند، هدا اسلحه رابیرون آورده وشلیک می کند، همانطورکه به سمت براک شلیک کرد، کسی که مقاصد و حتی مکالمه با او برایش روشن و واضح نبود.
جمله ی “برگ مو برروی موهای مرد مورد علاقه اش” به زمان های کلاسیک بر می گردد زمانیکه این رسوم در پرستش خدای شراب در یونان، دیونیزوس و باکوس همتای رومانیاییش به کار می رفت. نشانه ی اصلی از هدا برای ما از اینجا پدید می آید که هدا برای رویدادی زیبا اجلرت را دنبال می کند، چیزی بزرگ که اجلرت با کمک او می تواند به آن دست یابد و هدا آن را ازآن خود بداند. این نقطه «گریگور» رادر مرغابی وحشی به خاطرمی آوریم، کسی که به همین شکل مجبور شده بود به خاطرخشکی روحش، ایده آلش را در بیرون از خود جستجو کند.
هدابه وسیله ی پافشاری زیاد روی اجرای اجلرت، راز پنهان احساسات عمیق خود را نسبت به او افشا می کند. همینطور احساسات کنترل شده ی خود را در رفتارهای مضطرب کننده ای چون به هم فشردن دستهایش، ضربه زدن به دستگیره ی پنجره و…نشان می دهد. اماهدا ترسوتر از این است که احساساتش را ابراز کند بنابراین آنها را پس می زند و آنها را با زیبایی برگ مو بر موهای کسی که دوستش داشت جایگزین می کند. انگیزه های او به هم ریخته اند. درظاهر، اوحسادت زیادی به ته آ می کند که قادراست باعث الهام لووبرگ در نوشتن کتابهای بزرگش شود اما این احساسات که در مورد لووبرگ ممکن است تأثیر تمایلات او در صدمه زدن به یک عشق باشد، پایه ای اساسی درسردی احساسات و احساس جنسی او داشته است.
بااینکه به نظر می رسد که هدا احساسات عمیقی نسبت به این قضیه دارداما قادر به توصیف آنها نیست و از فکر توسعه ی آنها در هر چیز عظیم تری وحشت زده می شود. در یک جمله، او از رابطه ی جنسی ای که احساسات را هم در برگیرد می ترسد و تنهازمانی که احساس حضور نداشته باشد تاب تحملش را دارد، همانطور که در رابطه اش با تسمان است.
دریافت شرایط فکری جورج وقتی با دست نوشته های لووبرگ وارد می شود مشکل نیست. او نمی تواند اجازه دهد که هدا به حسادتش نسبت به هوش اجلرت پی ببرد.تأخیر او دربازگرداندن دست نوشته ها و تصمیمش فاش نکردن آن حتی به لووبرگ این عقیده رابه ذهن متبادرمیسازد که او حتی کاملاً مطمئن نیست که چرا این خانه را خریده و یا هدفش از خرید آن چه بوده است.
تمایلات براک خیلی آشکارنیستند، او پافشاری می کند که تنها جنس مذکرخانه خواهد بود و برای اطمینان دادن و راحت تر شدن با هداو جورج هر مزاحمت ممکنی را ازآنها دور می کند. همین دلیلی کافی است که به آنچه لووبرگ انجام می دهد علاقه مند شده و وقتی او را مست درپارتی می گیرد عکس العملش را ببیند. طراحی های براک روی هدا کاملاً مشخص است و هدا قطعاً تشخیص می دهدکه براک از او چه می خواهد و این در جایی مشخص می شود که هدا به او می گوید که خوشحال است که مغلوب او نیست.
هدا نمی تواندتحمل کند که کسی بیشتر از خودش برای لووبرگ قدرت الهام داشته باشد. بنابراین در ابتدا اسلحه ای به اجلرت می دهدکه او به خودش شلیک کند، سپس آخرین مدرک دوستی او و ته آ الوستد یعنی دست نوشته ها را نابود می کند”.۱۹۶۵,۷۳-۷۵).(T.Byrne
هداگابلربا تأکید برروانشناسی فردی، بررسی نزدیک از یک زن مثل نوراهلمر و یا خانم الوینگ است که در اصل جستجو برای معنای شخص در جامعه ای است که آزادی بیان را رد می کند.
پروفسور«کُهت»[۳۴] خلاصه ای از تحقیقات نمایشنامه را در مقاله ای جمع کرده است که بخشی از آن را در این قسمت آورده ام :
فکرایبسن پر شده بود از چیزهایی که مربوط به فردیت بشربودو گستره ی جامعه را باتوجه به کمک یا منع آن برای یک فرد در مقابل خودش اندازه گیری کرد. ثانیاً و در ارتباط با عقیده ی ایبسن که فردیت از اهمیت ویژه ای برخوردار است این تراژدی شخصی نهایی ناشی از محرومیت از عشق است. بنابراین هداگابلرمحکوم به یک زندگی است که همیشه در آن ناراضی باشد چرا که او هم در عشق ناتوان است. در دوره ای که ملت ها برای استقلال تلاش می کردند، احساس ایبسن از دموکراسی و سیاست، پیامبرانه بود.
از آن جا که ایبسن بسیار تحت تأثیر”کی‌ یر کیگارد” بود و از پایه‌گذاران مکتب اگزیستانسیالیسم شناخته شده است، اصالت‌های فردی را مقدم بر هر چیزی می‌دانست که همان مقدم بودن اصالت وجود است بر ماهیت شخص. اگزیستانسیالیست‌ها بعدها به این اصل رسیدند که انسان آزاد به دنیا آمده، آزادی در درون انسان‌هاست و تنها چیزی که نمی‌شود آزادی‌اش را از انسان گرفت آزادی مرگ است. شاید بتوان گفت همین مسأله باعث شده شخصیت ها ی نمایشی ایبسن پس از شناخت خود، آزادانه مرگ را انتخاب کنند. این جملات تعریفی است از اگزیستانسیالیسم قرن ۲۰ که واژه به واژه تعریفی است از شخصیت هدا در نمایشنامه ی «هداگابلر». شاید بتوان زندگی هدا را طبق فلسفه کیگارد تقابل دو نوع زندگی استتیک واخلاقی دانست.
“«در فلسفه کیگارد زندگی به دو روش تقسیم می‌شود. ۱- روش استتیک ۲- روش اخلاقی.»
در تعریف روش استتیک می‌توان به این موضوع اشاره کرد. افرادی که این روش را برای زندگی خود انتخاب می‌نمایند از اساس برای خود و رضایت خود زندگی می‌کنند. ژان وال در کتاب«اندیشه‌ی هستی» این روش را این گونه تعریف می‌کند:”کسی که به هوای دل می‌زید.” در روش اخلاقی که در مقابل روش استتیک قرار دارد فردی که این نوع زیستن را می‌گزیند ـخویش ـرا با انتخاب می‌آفریند. هدف چنین بودنی، خودآفرینی است. فرد اخلاقی، سعی در شناخت خود دارد و در صدد اصلاح خود و به دنبال خود آرمانی است.” (ستراتون،۱۳۷۸،۲۳).
هدا در این نمایشنامه انسانی است که با روش استتیک بزرگ شده. او هر عملی را تنها برای رضایت خود انجام می‌دهد و این برای جامعه‌ای که هدا تحت عنوان یک زن در آن زندگی می‌کند، چندان مورد پسند نیست. او علاقه زیادی به تاثیرگذاری روی دیگران دارد و برای این تاثیر بخشی نیاز به شناخت خود. هدا برای ادامه زندگی سعی دارد مانند بقیه باشد مانند همسرش جرج، دوشیزه تسمان عمه و الگوی شخصیتی جرج و یا حتی خانم الوستد، دوست دوران مدرسه‌اش. اما وقتی در خود اندیشه می‌کند و شروع به خودشناسی می‌کند بر این امر واقف می‌شود که او نمی‌تواند مانند آن‌ ها زندگی کند. برای مثال در یک دیالوگ کاملاً سمبولیک وقتی عمه جولیا در پرده اول پنجره را برای استفاده هدا از هوای لطیف صبحگاهی باز می‌کند، هدا به محض ورود پنجره را می‌بندد و خطاب به دوشیزه تسمان می‌گوید:
هدا: البته خانم تسمان انسان باید با هر محیط جدیدش خودش را کم‌کمک وفق دهد ـ به سمت پنجره رفته ـ اوه این خدمتکار در ایوان را باز کرده، چه نور و آفتاب شدید و آزار دهنده‌ای در اتاق افتاده. (ایبسن،۱۳۵۱،۲۷).
هدا نمی‌تواند با سنت‌های پوسیده جامعه کنار بیاید.
«مایکل مه‌یر»[۳۵] در مقدمه‌ای که بر هدا گابلر در کتاب مجموعه آثار ایبسن نوشت معتقد است:
«زندگی برای او مانند یک نمایش است. برای او تمام زندگی یک نمایش کاملاً بیهوده است، که هیچ ارزشی برای تماشا ندارد.» (Meyer, London)
“ایبسن خود در سخنرانی که برای دانشجویان در کریستیانا داشت از آن‌ ها پرسید:
«چه کسی در میان ماست که گهگاه در درون خویش، تضادی کلی بین گفتار و کردار، بین اراده و وظیفه و بین زندگی و فرضیه حس نکرده و تشخیص نداده باشد.»”(رویایی،۱۳۷۳)
و هدا، در میان این تضادها بود که تصمیم نهایی خود را می‌گیرد. برای ایبسن نجات فرد بود که اهمیت داشت. همان نجاتی که در علم روانپزشکی معنای روانکاوی به خود می گیرد. او در همه موارد علاقه داشت که قهرمان‌های مرد و زنش آزادانه عمل کنند.
“«ایگن مایکل»[۳۶] منتقد انگلیسی در مورد ایبسن چنین می‌نویسد:
«شخصیت‌های مخلوق ایبسن براساس زندگی منطقی و واقعی خلق نشده‌اند. بلکه براساس ایده‌آل‌هایی خلق شده‌اند که آن‌ ها را همچون آهن ربا به سوی پایانی می‌کشاند که قابل تصور هست، اما به ندرت در زندگی واقعی اتفاق می‌افتد. زندگی معمولی و اصولاً معمولی‌ها هیچ وقت یک داستان جالب و جذاب نمی‌آفریند، بلکه غیر معمولی ها و غیر منتظره‌ها قادر به چنین کارهایی هستند.»” (همان منبع)
هدا شخصیتی است کاملاً غیر معمولی. او در همه موارد به زیبایی می‌اندیشد. او برای”اجلرت” ـ دوست دوران نوجوانیش ـ مرگی را پیش‌بینی می‌کند، در کمال زیبایی باتاجی از برگ مو بر سر.
هدا: سر ساعت ۱۰ به این جا برمی‌گرده، از حالا می‌توانم او را در نظر مجسم کنم، با برگ‌های مو روی موهایش، برافروخته و شجاع. (ایبسن،۱۳۵۱،۲۵).
هدا، از آن دسته شخصیت‌های مخلوق ایبسن است که مطلقاً مثبت و یا مطلقاً منفی نیستند و در مورد او نمی‌توان موضع‌گیری دقیق داشت. نامشخص بودن روابط اطرافیانش و رفتار متناقضش به او وجهه‌های گوناگونی می‌دهد. او از نظر عده‌ای حسود و قدرت طلب است و از نظر عده‌ای آرمان خواه و سنت ستیز. بعضی ایبسن را به این امر متهم می‌کنند که راهی نشان نمی‌دهد و کارش به بیراهه می‌کشد و او را آنارشیست می‌دانند. به نقل از دکتر بهزاد قادری می‌توان گفت:
“«او یک آنارشیست نیست، بلکه به کائوس یا آشوب یعنی جوهره تفکر یونان باستان بازمی‌گردد که یعنی بر هم زدن صفحه شطرنج تا بازی را از نو آغاز کنیم. کائوس به این معنایش که میل به زندگی است. زیرا می‌دانی در دل این آشوب نظمی نهفته است که باید آن را بشناسی و به آن شکل بدهی. ایبسن ما را تا سرا پرده این آشوب پیش می‌برد.»” (قادری، کنفرانس ایتالیا).
ایبسن خود می‌گوید:
«می‌داند که دگرگونی در راه است، شکلش بسته به آن است که ما چه هویت و بودنی از خودمان رقم بزنیم. چگونه گفتن است که به چه گفتن جان می‌دهد.»
هدا فردی است با ویژگی‌های روحی و روانی مخصوص به خود. دنیا برای او در ذهنش کاملاَ شخصی ساخته شده. اجتماع برای او دنیایی است خارجی که از بیرون به درون ذهن او راه یافته. «مارگاریت نوریس»[۳۷] در مقاله خود تحت عنوان”با هنریک ایبسن از اسطوره تا واقع‌گرایی” می‌نویسد:
“«شلیک سلاح در هدا گابلر و همه این صور آزار دهنده و حرکات خشن تجسم شعارهای آرمان خواهانه است، گناه کبیره است که جایگزین حرص و طمع طبقه بورژواست.»” (نوریس،۲۴).
«اوالی گالینه»[۳۸] نیز بر این اعتقاد است که:
“«هدا گابلر روانشناسی یک زن است. یک زن دلربا، غمگین و متنفر. یک زن متعلق به جهان با تربیت تیزهوش، با فرهنگ و بی‌نظیر.»” (همان منبع). برخی بر این عقیده‌اند که هدا دختری است با خوی مردانه. آیا این که این هدای رام نشدنی ایبسن علاقه‌ای به مادر شدن ندارد و یا رفتار معمول زنان اطراف خود را ندارد! زن بودن او را زیر سوال می‌برد؟
هدا، دختری ۲۹ ساله است. او تمام عمر را با پدری پیر و با تربیتی نظامی بزرگ شده است. سرگرمی‌های او از کودکی سوارکاری و تیراندازی بوده او محدودیت‌های موجود در زندگی دیگر دختران را در زندگی نداشته است.
او از سویی تحت تاثیر تربیت پدر بوده و از سویی اخلاقیات او را به ارث برده. هدا آزادی و زندگی خود را مدیون پدر است. نام این نمایشنامه خود نشانگر اهمیت شخصیت هداست،«هدا گابلر». مفهوم پدر خشمگین در نظریات فروید همان بحث عقده ی ادیپ است که در نظریات لاکان قانون پدر یا نام پدر نام می گیرد. “به عبارت دیگر اجابت مربوط است به وجود ترمیزی پدر، یعنی آن وجهی از او که استعاره ای است از قانون. نام پدر به ساحت رمزو اشارات تعلق دارد و مهم ترین و قاطع ترین اسم دلالت را در سرگذشت آدمی تشکیل می دهد.” (موللی،۱۳۹۰،۱۰۱-۱۰۲).
شاید بتوان این مسئله که هدا دوست دارد با کسی ازدواج کند که برترین باشد را با فرضیه ی اسطوره ای فروید به نام موسی و یکتاپرستی مطابقت داد.” این فرضیه تماماً ساخته و پرداخته ی فروید حائز نهایت اهمیت است. مطابق این اسطوره در قبائل وحشی اولیه رئیس صاحب مطلق تمامی زنان بود و پسران را از دسترسی بدان ها باز می داشت.” (همان منبع،۱۰۹). پس شاید بتوان گفت که هدا دنبال رئیسی بود که همانند پدرش برهمه فائق آید نه اینکه تنها او را تحت سلطه قرار دهد، بلکه همراه او همه را زیر سلطه ی خود بگیرد اما این شخص را در اطرف خود نیافت.
او نه تحمل همسری تا این حد بی‌اراده را دارد، نه این که بپذیرد باردار است و هر چه زودتر دارای فرزند می‌شود و نه تحمل زیر نفوذ بودن، آن هم تحمل شخصی مانند قاضی براک این شخصیت خلق شده برای افشای رازهای پنهان شخصیت‌های نمایشنامه. او قصد بر این دارد تا از آگاهی خود نسبت به تپانچه‌ای که میراث پدری هداست و اجلرت لاوبرگ با آن خود را کشته است به نفع خود استفاده ببرد. هدا خسته است، از بی‌هدفی، از این که دیگران او را درک نمی‌کنند. او دیگر این نمایش احمقانه زندگی را تحمل تماشا ندارد. او به زیبایی اعتقاد دارد و در خانه‌ای که پر از فضای مرگ است. موسیقی شاد و دلنوازی رامی‌نوازد و با تپانچه‌های پدر به زندگی هدای همیشه گابلر باشلیک گلوله‌ای در شقیقه‌اش پایان می دهد و قاضی براک می‌گوید:
«وای خدای بزرگ ولی این کاری نیست که همه مردم انجام می‌دهند.»
اگر به دقت هدا‌گابلر را مورد ارزیابی قرار دهیم درمی‌یابیم، به واسطه درون مایه‌ی آن یکی از بزرگترین افشاگری‌ها از چهره‌ی خود هنرمند صورت گرفته است و در واقع، شاید بتوان به نمایش عنوان دیگری با این مضمون داد. ”چهره‌ای از هنریک ایبسن در قالب زنی جوان”.
رویدادهایی که ایبسن هداگابلر را براساس آن نوشته به این ترتیب است: ایبسن، در سال ۱۸۸۹ هنگامی که ۶۱ سال داشت، شدیداً شیفته‌ی یک دختر ۱۸ ساله‌ی اطریشی به نام«امیلی برداخ» شد. پس از بازگشت‌ ایبسن به مونیخ در ماه سپتامبر آن‌ ها برای ۴ ماه متوالی با هم نامه‌نگاری کردند، و بعد ایبسن مکاتباتشان را قطع کرد، و فقط دو نامه‌ی کوتاه دیگر و در پایان همان سال سومین نامه و هفت سال بعد یک تلگرام تبریک به پاس تقدیر و تشکر و دیگر هیچ تماسی با آن دختر نداشت. دو سال بعد او این شیدایی و شور دو طرفه را مبنای نوشتن نمایشنامه‌ی استاد معمار قرار داد. ایبسن به عمد سال‌های زیادی تمام هیجانات زندگی خود را به دلیل زشتی چهره‌اش سرکوب کرد و به یک ازدواج بی‌عشق تن در داد. رویارویی و برخورد با امیلی چشمان او را روی واقعیتی گشود؛ همان طور که گراهام گرین بیان کرده، شهرت دارای خاصیت آفردویتیِ قدرتمندی است، و او حالا وارد یک ارتباط عاشقانه با زنی سی الی چهل سال جوانتر از خودش شده بود. (درواقع دومین عشق او، با هنرپیشه‌ای به نام«هلن راف» هنگامی شروع شد که او هنوز با امیلی مکاتبه داشت).
با این وصف، بعید است که این رابطه‌های عاشقانه منتهی به یک رابطه‌ی فیزیکی شده باشد، و به همین خاطر است که آثار او بی‌اندازه از عشق‌های بد فرجام و با ته رنگی قوی از بدبینی پر است.
کسی که هیجانات زندگی‌اش را برای مدت‌های طولانی سرکوب کرده و حالا از فرصت‌ها استفاده می‌کرد تا به آن‌ ها جامه‌ی عمل بپوشاند، اما قادر نبود از آن‌ ها سودی ببرد. نتیجه‌ی ملاقات‌های او با امیلی برداخ همان گونه که خشنودی تازه‌ای به دنبال داشت، تیرگی تازه‌ای هم وارد آثار او کرد. وقتی ایبسن از تعطیلات و ملاقات با برداخ بازگشت بلافاصله یک نمایش جدید را طرح ریزی کرد. فقط یک هفته پس از رسیدن به مونیخ در تاریخ ۷ اکتبر سال ۱۸۸۹ به امیلی نوشت”شعری تازه شروع شده تا مرا در خود غرق کند، می‌خواهم این زمستان روی آن کار کنم تا با درخشش و گرمای الهام و اشتیاق‌اش، زمستان را به تابستان تبدیل کنم. یک هفته بعد در ۱۵ اکتبر به امیلی نوشت:”تخیل من خوب کار می‌کند اما همیشه سرگردان و آواره است و به مکان‌هایی می‌رود که نباید برود و ساعت‌ها کار به هدر می‌رود. من نه می‌توانم خاطرات تابستان را به یاد بیاورم و نه آن چه را که می‌خواهم انجام دهم. چیزهایی که ما به خاطر آن‌ ها زندگی کرده‌ایم و من به کرات و هنوز برای آن‌ ها زندگی می‌کنم. فعلاً و موقتاً از آن‌ ها یک شعر ساختن برای من غیر ممکن است فعلاً و موقتاً؟ آیا من در آینده موفق خواهم شد؟ و آرزوی واقعی‌ام را انجام خواهم داد این که من می‌توانستم و می‌خواستم موفق شوم. به هر تقدیر، در این لحظات، نمی‌توانم.”
با این حال در ۱۹ نوامبر او با خوشحالی بیشتری نوشت:”من به طور جدی مشغول تهیه مقدمات برای نمایش جدیدم هستم.من تمام روز محکم روی صندلی و پشت میزم می‌نشینم وتا عصربیرون نمی‌روم و تخیل می‌کنم و به یاد می‌آورم و می‌نویسم.”
متأسفانه، ما نمی‌دانیم آیا واقعاً نمایشنامه‌ای که در این زمان ایبسن روی آن کار می‌کرده هداگابلربوده یا نه؟ از ایبسن هشت بخشِ پیش نویس از این زمان به جا مانده است که بیشتر آن‌ ها آشکارا به هداگابلر اشاره دارند اما بعضی از آن‌ ها هم به نظر می‌رسد مربوط به استاد معمارباشند و بخشی نیز مربوط به نمایشی که او هیچ گاه ننوشت. و از آن جا که برخی از این پیش‌نویس‌ها بدون تاریخ هستند ما نمی‌توانیم مطمئن باشیم که کدامیک از این سه نمایش دقیقاً به زمان نامه‌نگاری با امیلی باز می‌گردد. برخی از تاریخ پژوهان معتقدند که او طرح هداگابلر را تا آوریل ۱۸۹۰ شروع نکرد و برخی دیگر بر این باورند که نطفه این طرح در فوریه ۱۸۸۹ بسته شده است. در هر صورت، در بهار سال ۱۸۹۰ طرح‌های ایبسن برای هداگابلربه حد کافی بسنده بودند که او با امیدواری توضیح دهد که”قادر است در نیمه تابستان آن را آماده کند. بنابراین می‌توانسته در طی تعطیلات تابستان روی آن کار کرده باشد. اما در ۲۹ ژوئن ۱۸۹۰ برای کارل راسنولسکی(شاعر سوئدی که به نظر می‌رسد شخصیت روسمرس هلم از او گرفته شده باشد) نوشت، ”نمایشی که روی آن کار می‌کردم هنوز تمام نشده و در مونیخ می‌مانم تا بتوانم اولین طرح‌های آن را تمام کنم” شاید او از این می‌ترسید که بازگشتن به جایی که برای تعطیلات رفته بود، خاطرات پریشانی را بیدار کند. ایبسن پرده اول را تا ۱۰ آگوست کامل نکرده بود. در ۱۳ اگوست او پرده ۲ را شروع کرده، اما در سپتامبر او این پیش‌نویس را دور ریخت و در ۶ سپتامبر شروع به نوشتن یک پیش‌نویس جدید از این نمایش کرد. بعدها وضعیت بهتر شد برای این که در ۷ اکتبر او پیش‌نویس را کامل کرد و نه تنها پرده دوم بلکه پرده سوم و چهارم را هم نوشت. این اثر نمایشنامه‌ای بود برای صحنه که به نام«هدا» نامگذاری شده بود و پیش‌نویسی که وجود داشت حاوی همه شواهدی بود که این پیش‌نویس تمام مزایای یک نوشته آماده چاپ را دارد. اما ایبسن راضی نبود و به منظور نشان دادن جنبه‌های چشمگیر و گیرای آن، متن را کاملاً بازنویسی کرد. این دور اندیشی و کمال‌گرایی او را تا ۱۸ نوامبر مشغول کرد، و”هداگابلر” که حال او چنین نامگذاری‌اش کرده بود بر این حقیقت را تاکید می‌کرد که”هدا” ترجیحاً دختر پدرش بوده است تا همسرِ شوهرش. این متن برای اولین بار در کپنهاک، در ۱۶ دسامبر سال ۱۸۹۰ چاپ شد. عکس‌العمل جامعه نسبت به آثارش با بهت و سردرگمی همراه بود. هان دان کوت در مقدمه خود(۱۹۳۴) درباره نمایش‌های ایبسن در صدمین یادمان انتشار آثار ایبسن شرح داده است که چگونه نروژ آثار ایبسن را پذیرفت. پیام ایبسن به نظر می‌رسید فقط ناامیدی باشد. نه معنی، نه هدف، یک خودکشی ساده در پایان، یک زندگی مطقاً بی‌هدف….
منتقدان معاصر بیشترین واژه‌هایی که برای شخصیت‌های اصلی ایبسن شرح داده‌اند عبارتند از؛ معماگونه، سرگشته، یا خارق‌العاده. تاثیری که خوانندگان پس از خواندن خط آخر نمایشنامه می‌گرفتند این بود ـ”اما، خدای من! مردم اصلاً چنین عملی را انجام نمی‌دهند!” ـ ایبسن آن‌ ها را مورد ریشخند قرار می‌داد، به آن‌ ها یادآوری می‌کرد که خیلی از آن‌ ها همین مطلب را درباره آخرین عمل نورا درخانه عروسک هم گفته بودند، در صورتی که مواردی درهداگابلر وجود دارد که در نقطه مقابل خانه عروسک است.برای مثال دروغ هدا درباره از بین بردن دست نوشته‌ها به منظور کمک به همسرش، یا شکل غریب و نادر از دوستی بین زنان و مردان که در این جا ترسیم شده است..( «بردو مورگن»[۳۹] در«آفیس پوسن»[۴۰] درباره ی هدا نوشت:«نامتعارف، گنگ، روانشناسیِ غیر طبیعی، تاثیری پوچ و عبث، تصویری است که کلی‌ باقی می‌ماند.» در نقد دیگری آلفرد سیندینگ‌ لارتین نوشت‌: «هدا خود مظهر شکست بدفرجام قدرت تخیل است، یک هیولای ماده که کسی را همانند او در زندگی واقعی نمی‌توانیم بیابیم.»
همانند برخی از نمایشنامه‌های ایبسن(مثل اشباح) هداگابلرهم هنگامی که به نمایش درآمد خیلی واضح روشن نبود. در اوایل سال ۱۸۹۱ یعنی در ۳۱ ژانویه در تئاتر«رزیدنس»[۴۱] مونیخ مردم برای این نمایش سوت کشیدند و آن را مسخره کردند. ایبسن آن جا حاضر بود و از شیوه بازی و قرائت هنرپیشه زنی که نقش هدا را بازی می‌کرد ناراضی به نظر می‌رسید. در ۱۰ فوریه اجرای بهتری از این نمایش در تئاتر برلین اجرا شد، اما این جا هم نه تنها مردم بلکه منتقدان هم چیزی از نمایش درک نکردند. نمایش نه در استکهلم موفق بود نه در گوتنبرگ. حتی در کپنهاک هم کاملاً شکست خورد. به گونه‌ای که با سوت و خنده و تمسخر مواجه شد. بعد هم در«کریستیانا» اجرا شد که آن هم اجرای شایسته‌ای نبود. اولین اجرای قابل قبول ازهداگابلر در لندن و در ۲۰ آوریل ۱۸۹۱ صورت گرفت. گرچه توسط روزنامه‌های محلی به شدت به باد انتقاد گرفته شد. برای مثال کلمنت اسکات در دیلی تلگراف نوشت«چه داستان وحشتناکی! چه نمایشنامه ی کریهی» و P.w تفسیر کرد که«نمایش هداگابلر نمایشی پیش پا افتاده و معمولی با فضایی بد و اخلاقیات کثیف و آلوده… روح هدا یک روح ظالم با تاثیری ناپاک روی انسانیت است».
اما هنری جیمز که پس از خواندن هداگابلر سردرگم و گیج شده بود، اجرا را بسیار لذت بخش و با مفهوم و روشن یافت. او نوشت”مطالعه نمایشنامه یک آشفتگی و سردرگمی نسبی همراه با جذابیت رازآمیزی باقی گذاشت اما از نگره‌ی عقلانی قابل قبول نبود. اجرای این نمایش به ما این گونه نشان می‌دهد که همدلی بالاتر از تمام راه و روش‌هاست و همه نشاط آوری یک آرامش فوق‌العاده‌ را داراست.
«دووِی»[۴۲] معتقد است که هدا آشکار کننده موانع و فلج کننده‌های غرایز زندگی ایبسن است. او به ما یادآوری می‌کند، ایبسن در جوانی دارای غرایزی وحشی بوده است. در ۱۸ سالگی پدر یک فرزند نامشروع بوده و در همان سال‌های اوان جوانی تقریباً معتاد به الکل می‌شود و این باورپذیر است که تلاشی در جهت خودکشی کرده باشد. دکتر دووِی معتقد است، لوبرگ و تسمان هر کدام صورت و مظهر بخشی از زندگی ایبسن هستند. لوبرگ خودِ غریزی و هیجانی و تسمان خودِ روشنفکری او است. ایبسن در سراسر نیمه آخر زندگی‌اش مکرراً از این احساس سرخورده بود که احساس غریزی خودش را خفه کرده و با فکر بورژوا منش و روشنفکر و حقیر و مزخرف‌اش زندگی کرده است و خودش را قانع کرده بود که این موقعیت شغلی و اجتماعی را قبول کند. اما مواجهه با«امیلی برداخ» به نظر می‌رسید باید همه احساسات مجرمانه گذشته او را به سطح آورده باشد. هدا مدت طولانی لوبرگ را دوست داشت اما فقدان شجاعت باعث شد او این ارتباط را نپذیرد(آیا ایبسن خودش این گونه نبود؟) دو احساس بر هدا غلبه دارند، ترس از رسوایی و ترس از مورد استهزا قرار گرفتن و ایبسن هم همیشه می‌خواست مثل دیگران باشد و به نظر می‌رسد این احساس‌ها بر او نیز در خفا غلبه داشته است. این ترس بحرانی روانی است همچون ترسی که بانوی دریایی از حسی غریب دارد، حسی که برای او ناشناخته است و برای هدا شناخته شده.
اما اگرهداگابلر واقعاً ترسیمِ یک پرتره از خودِ نویسنده است یکی از ناخودآگاه‌ترینِ آ‌نهاست. نه این که با واقعیت کمتری ساخته شده باشد یا ارزش کمتری داشته بلکه حتی برعکس آن است زیرا پیش‌نویس‌های اولیه و عجولانه ایبسن روشن می‌کند که او قصد داشته نمایشنامه‌اش را به صورت یک تراژدی از بی‌هدفی در زندگی بنویسد و در جزئیات این بی‌هدفی روی زنان زمان خودش تاکید کند که به وسیله تربیت خانوادگی و سنت‌ها و آئین‌های اجتماعی فعالیت اجتماعی- ‌شان محدود شده است. عنوان‌های زیر به عنوان مثال گویا خواهند بود:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Releated

چالش های یکپارچه سازی آیند ه نگری و ارزیابی استراتژی توسعه صنعتی و سیاست گذاری ها1- قسمت 3

زمان پیش بینی تحقیقکشورهای درگیرموضوع واقدامات موثرمشکلات بالقوه نتایج این بررسی نشان دهنده برتری ژاپنی ها در شش زمینه تکنولوژی زیر می باشد:1-فناوری اطلاعات وارتباطات ولوازم الکترونیکی و…2-علم زندگی,مراقبت های پزشکی موادغذاییو…3-علوم زمینی وفناوری های محیط زیستی4-تکنولوژی مواد5-ساختاروفناوری های مدبریتی مانندتولید,توزیع وکسب وکار6-زیرساخت های اجتماعی مانندفناوری های شهرسازی ترافیک خدمات اجتماعی و…همانطورکه برایحوزه های مهم […]

بررسی رابطه سرمایه اجتماعی و رفتار شهروندی سازمانی بین کارکنان مدارس متوسطه شهر تهران- قسمت ۴

رفتار شهروند سازمانی [۱۶]: مجموعه‌ای از رفتارهای داوطلبانه و اختیاری که بخشی از وظایف رسمی فرد نیستند، اما بااین‌وجود توسط وی انجام و باعث بهبود مؤثر وظایف و نقش­های سازمان می‌شوند. (اپل بام و همکاران، ۲۰۰۴، ص۱۹).   تعاریف عملیاتی   سرمایه اجتماعی : مراد از سرمایه اجتماعی نمره‌ای است که هر یک از آزمودنی‌ها در پاسخ به […]