پایان نامه ارشد درمورد روابط بین الملل، سیاست خارجی، جوامع انسانی، واقع گرایی

ج. خودیاری
هیچ کشوری نمی‌تواند جهت تضمین امنیت شما مورد اعتماد باشد. در سیاست بین الملل، ساختار نظام به دوستی، صداقت و شرف اجازه ظهور نمی‌دهد. فقط، وضعیت همیشگی عدم اطمینان، به علت نبود دولت جهانی به وجود می‌آید. همزیستی از طریق تقویت موازنه قوا به وجود می‌آید. در جایی که دولت رئالیست به دنبال کسب منفعت بیشتری نسبت به سایر کشورها است همکاری محدود در تعاملات امکان پذیر است (Fearon&Wendt , 2002, p.165). واقع‏گرایان ضمن تاکید برقدرت و منافع ملی، براین اعتقادند که اصولاً از بین بردن غریزه قدرت صرفاً یک آرمان است و مبارزه بر سرقدرت در محیط فاقد مرکزی صورت می‏گیرد (Harrall, 2008, p.86). سیاست واقع‏گرا در حقیقت به عمل عقلایی انسان درعرصه واقعیت سیاست بین الملل اشاره می‏کند و اینکه چگونه دولت‏ها ناگزیر به استفاده از این روش به صورت مکرر می‏شوند. در این شرایط خودیاری برای حفظ و امنیت بقای بازیگران قاعده اصلی نظام بین الملل است ( Smith, 2009, p.169). رویکرد واقع گرایی به روابط بین الملل که برگرفته از مبانی فکری و فلسفی ماکیاولی و هابس در تاریخ معاصر است، روابط بین الملل را عرصه مبارزه برای کسب و حفظ قدرت میداند و از آنجا که این جهان، دنیای تضاد منافع است، هرگز نمی توان اصول اخلاقی را به طور کامل محقق ساخت(ستوده،200:1382 ).
رئالیستها که برداشت بدبینانهای از طبیعت جوامع انسانی دارند، روابط بین الملل را صرفاً صحنه تضاد منافع و تعارض خواستها و مبارزه دائمی واحدهای سیاسی برای کسب قدرت بیشتر و حفظ آن به هر طریق ممکن می دانند. از آنجا که نوع نگاه آنان به روابط بین الملل، تحت تأثیر مبانی فکری و انسان شناختی افرادی مانند ماکیاولی و هابس قرار دارد، نخست نگرش این دو متفکر را در باره سرشت انسان به اجمال مرور می کنیم و در ادامه توضیح بیشتری پیرامون چیستی روابط بین الملل از منظر طرفداران رهیافت رئالیستی ارائه خواهیم داد.
از نظر ماکیاولی انسانها بد سرشت هستند و به دلیل خوی حیوانی ای که در آنها وجود دارد، گرایش به سمت منافع شخصی، ثروت اندوزی، جاه طلبی، قدرت محوری، عهد شکنی و کارهای ناشایست دیگر، یک گرایش کاملاً ذاتی و درونی در آنان است. در اثر این تمایلات، جنگ و ستیز میان انسانها اجتناب ناپذیر است و بدین سبب وجود یک فرمانروای قدرتمند در جامعه به منظور برقراری نظم و جلوگیری از هرج و مرج ضرورت دارد. نامبرده برداشت خود را درباره سرشت آدمی و ضرورت وجود فرمانروا و قانون متناسب با آن چنین توضیح می دهد:
کسی که می خواهد برای شهری قوانینی وضع کند و نظامی سیاسی به آن بدهد، باید کار خود را با این فرض آغاز کند که همه آدمیان بدند و هر وقت که فرصتی به دست آورند از تمایلات بد خود پیروی می کنند و طبیعت شریر خود را به معرض نمایش می نهند و اگر بدی کسی زمانی نهفته بماند این امر ناشی از علتی ناشناخته است و این علت را تنها هنگامی می توان شناخت که شرارت او به منصه ظهور رسیده باشد، آن گاه زمان، که می گویند مادر همه حقایق است، از علت پنهان پرده برمی افکند(ماکیاولی، 46:1377).
مطابق برداشت ماکیاولی، انسانها تنها از روی ناچاری و ضرورت به خواسته ها و منافع دیگران احترام می گذارند و در صورتی که فرصتی به دست آورند، به دلیل گرایشهای سیری ناپذیر حیوانی، به سمت بی نظمی و کارهای بد روی می آورند. از این رو، ایشان در اندرزی به شهریار، تأکید می کند که برای برقراری نظم اجتماعی و حفظ قلمرو سلطنتش، جز اندیشه جنگ و افزایش قدرت نظامی، هیچ هدفی را در سر نپروراند. وی می گوید:
بر شهریار است که هیچ هدفی در پیش و هیچ اندیشه ای در سر نداشته باشد، مگر جنگ و سامان و نظم آن. فرمانروایان را کدام هنر بالاتر از این؟ و در نیکویی آن همین بس که نه تنها شاهزادگان را بر تخت پادشاهی نگه می دارد که چه بسیار از میان عامه نیز کسانی را بر کرسی فرمانروائی بر می کشد(ماکیاولی،113:1374).
ماکیاولی به آنچه گفته شد بسنده نمی کند و برای نیل شهریار به اهداف یاد شده و نیز به دلیل آنکه انسانها در معامله با دیگران به صداقت و درستی توجهی ندارند، او را از تعهدات اخلاقی و رعایت صفاتی مانند وفاداری، حفظ حرمت قول، درستی رفتار و نیالودگی به نیرنگ نیز معاف می دارد:
فرمانروای زیرک نمی باید پایبند پیمان خویش باشد. اگر مردمان همگی نیک می بودند، این اندیشه ای شایسته نمی بود؛ اما از آن جا که مردمان بدخیم و سست پیمان اند، شهریار نیز ناگزیر از پایبندی به پیمان خود با ایشان نیست. بنابراین، آدمیان اساساً موجودات اهریمنی و ذاتاً نادرست هستند که در روابط خود با همنوعانش لزوماً صداقت و تعهد را رعایت نمی کنند و از این رو شهریار نیز ملزم به حفظ حرمت قول و پرهیز از نیالودگی به حیله و نیرنگ در قبال آنها نخواهد بود.
توماس هابس نیز، مانند ماکیاولی، نگاهی بدبینانه به انسان دارد و او را موجودی باطناً خودخواه و شریر می داند. از نظر هابس، گرایش انسان به صیانت نفس, منافع شخصی و اجتناب از ضررها و آسیبهای شخصی یک گرایش کاملاً باطنی است که برای حفظ آن، با همنوعانش دائماً در حا ل جنگ و ستیز به سر می برد و بدین سبب میل او به قدرت، که تنها با مرگش فرو می نشیند، سیری ناپذیر خواهد بود. هابس وضع طبیعی موجودات انسانی را به گونه ای ترسیم می کند که در آن، «جنگ همه علیه همه» گریز ناپذیر بوده و «انسان گرگ انسان» معرفی شده است. به اعتقاد او زمانی که آدمیان بدون قدرت عمومی به سر می برند که همگان را در حال ترس نگه دارد، در وضعی (وضع طبیعی) قرار دارند که جنگ خوانده می شود و چنین جنگی، جنگ همه بر ضد همه است(هابس، 158:1384).
مطابق نظر هابس، عواملی مانند رقابت مالی و اقتصادی، ترس، بلند پروازی و افتخار، از جمله انگیزه های اصلی ستیز آدمیان در وضع طبیعی به شمار می آیند, بنابراین: «علت اولی آدمیان را برای کسب سود، علت دوم برای کسب امنیت و علت سوم برای کسب اعتبار و شهرت، به تعدی وا می دارد.» به کوتاه سخن، منظور اصلی هابس در این باره فقط این است که ترس آدمی از دیگران، اشتیاق او به حفظ آنچه در اختیار دارد، تمایل خودخواهانه و حریصانه او برای تحصیل چیزهای بیشتر، یعنی رغبتها و نفرتهای اصلی، وی را بر آن می دارد که همواره با همسایگان خود در ستیز باشد(جونز، 724:1383).
به طور خلاصه، هابس و ماکیاولی بر اساس نگاه بدبینانه ای که به سرشت انسان دارند و او را ذاتاً موجودی شریر، پرخاشگر و اهریمنی می پندارند، همواره بر این نکته اهتمام داشته اند که اساس روابط میان افراد برجنگ و ستیز و مبارزه برای کسب قدرت بیشتر استوار است. این نوع نگرش، بر اصحاب مکتب رئالیستی که یکی از رهیافتهای مهم مطالعات روابط بین الملل در قرن بیستم است، تأثیرات فزاینده ای برجای گذاشت؛ به طوری که مورگنتا، بنیانگذار این رهیافت، در مطالعات خویش پیرامون رفتار کارگزاران اصلی روابط بین الملل، انگیزه اساسی آنها را کشمکش بر سر قدرت و واگرایی در روابط بین الملل می داند.
رئالیستها از میان عوامل تأثیرگذار در ایجاد بحران و جنگ میان بازیگران صحنه روابط بین الملل، گرایش آنان به افزایش قدرت را عامل اصلی تعارضات و واگرایی می دانند. هانس مورگنتا، قدرت در روابط بین الملل را وسیله ای برای دستیابی به خواسته های ملت می داند و معتقد است که روابط بین الملل در کشمکش بر سر قدرت خلاصه می شود. او معتقد است که در کشاکش قدرت، کشورها از سیاستهایی پیروی می کنند که هدف آن حفظ وضع موجود، توسعه طلبی امپریالیستی یا کسب اعتبار باشد(اسکندری و دارابکلایی، 183:1383). بر این اساس دولتی که سیاست خارجی اش در جهت حفظ وضع (نه تغییر توزیع) قدرت است، از سیاست حفظ وضع موجود پیروی می کند. دولتی که سیاست خارجی آن در مسیر تحصیل قدرت بیشتر است، طالب وضع موجود نیست و سیاستهای امپریالیستی را دنبال می کند و بالاخره دولتی که سیاست خارجی اش بر نمایش قدرت استوار است، معمولاً به منظور حفظ یا افزایش آن، در صدد تعقیب سیاست اعتبار است(قوام، 59:1384).
رئالیستها که اساس بررسی خود را بر وجود تعارض منافع و خواستها میان افراد از یک سو، و جوامع انسانی از سوی دیگر قرار می دهند، به جای برقراری روابط نزدیک و همکاریهای دوستانه میان ملتها، بر واحدهای سیاسی و حاکمیتهای جداگانه با منافع ناهمگون تأکید می ورزند. براساس چنین برداشتی که تحت تأثیر نظریات فیلسوفانی چون هابز و ماکیاولی قرار دارد، هیچ گونه محدودیت اخلاقی و حقوقی برای «تأمین منافع و تحقق اهداف ملی» نمی توان قائل شد.
این برخورد با روابط بین الملل، روابط میان واحدهای سیاسی را براساس یک سلسله نظریه های از پیش ساخته شده مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهد و راهنمای دولتها را برای جهت گیریهای سیاست خارجی، قدرت و منافع می پندارد(قوام، 245:1384). بدین ترتیب، طرفداران مکتب رئالیسم جنگ و تعارض میان دولتها را یک امر کاملا طبیعی پنداشته و همواره بر این نکته تأکید ورزیده اند که «روابط بین الملل از مبارزه بی امان و بی انتها برای کسب قدرت که ریشه در طبیعت انسان دارد، نشأت می گیرد»(قوام، 360:1384).
بدین سان، صلح و ثبات در نظام بین المللی به عنوان یک پدیده عارضی و مقطعی تلقی می شود که برای حفظ آن می باید از «تمهیداتی چون موازنه قدرت و بازدارندگی بهره جست. اگر همه دولتها در صدد به حداکثر رسانیدن قدرت خویش باشند ثبات و در نتیجه موازنه قدرت به وجود خواهد آمد.» (قوام، 357:1384). بنابراین، سیر منطقی قضایا (در رهیافت رئالیسم) به این صورت است که ذات شریر انسان او را به قدرت طلبی می کشاند و این قدرت طلبی در دولتها انعکاس می یابد و به تبع آن صحنه بین المللی، صحنه زورآزمایی دولتها قرار می گیرد(نقیبزاده، 55:1373).
به طور کلی، اصحاب مکتب رهیافت گرایی که در مطالعاتشان پیرامون رفتار بازیگران صحنه روابط بین الملل، از مبانی انسان شناختی و فلسفی کسانی چون ماکیاولی و هابس متأثرند، اساس گرایشهای جوامع انسانی و واحدهای سیاسی را به غریزه جنسی، میل به قدرت و پرخاشگری فروکاسته و منازعه بر سر قدرت را هدف اصلی و نهایی آنها عنوان کرده اند.
از سخنان بسیاری از طرفداران مکتب واقع گرایی (رئالیسم) استفاده می شود که قدرت محوری و قدرت طلبی، انگیزه ای اصلی و هدف نهایی برای ملتها و دولتها خواهد بود. این سخن، در اسلام و اندیشه زمامداران واقعی و اندیشمندان مسلمان مورد قبول نیست، زیرا قدرت هر چه اهمیت و آثار مهمی داشته باشد، نمی تواند به عنوان هدف اصلی و نهایی تلقی شود و ارزش آن، ابزاری خواهد بود. بنابراین، از نظر ادیان و به ویژه اسلام، قدرت وسیله ای است که باید از آن در جهت تأمین اهداف مشروع، حاکمیت خدا و دین خ دا و مبارزه با استکبار و ظلم و ستم و تجاوز بهره گیری شود. قدرت در نظر اولیای خدا، اگر در مسیر اهداف نامبرده و امثال آن قرار نگیرد، هیچ ارزشی ذاتی نخواهد داشت(اسکندری و دارابکلایی، 189:1383).
افزون بر آن، نقدهایی دیگری که می توان برای این رهیافت بر شمرد، به شرح زیرند:
1. یکی دیگر از انتقادات، مربوط به ساده انگاری و کلی گویی این مکتب است که همه ابعاد زندگی سیاسی را در قالب قدرت خلاصه می کند و سایر علل و عوامل مؤثر در سیاست را از قلم می اندازد(نقیبزاده، 71:1373). به بیان دیگر، رهیافت واقع گرایی به روابط بین الملل بر اساس مبانی فلسفی مادی و طبیعی است و از این رو نظام بین الملل را عرصه تنازع بقا و حکومت اقویا می داند که در آن اصالت با قدرت است و قدرتهای ضعیف محکوم به انقیاد یا نابودی اند.
2. تحلیل روابط بین الملل براساس نمودها صورت گرفته و توجهی به بودها و حقایق هستی نشده است.
3. ثبات و آرامش ناشی از]]>

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *